تبليغاتX
هبوط
ادبی,اجتماعی
دوباره سلام ...راستش نیامدم چیزه زیادی بگم فقط اومدم بپرسم یک سوال....................شما اگر گم بشید زمانی میگید کجا دنبالتون بگردند خدا وکیلی حقیقت رو بگید.

اول خودم جواب بدم اگر کسی من رو گم کرد تو دور دستها دنبالم نگرده مطمئن باشه همون نزدیکی هام اما.................... امیدوارم شما هیچ زمان برای کسی گم نشید......... شبهاتون قشنگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 23:45  توسط نیکو  | 

فقط خواستم یک چیز بگم بدونید خدا همون خدا که اون با لاست مهربونه .....چندین سال پیش مثل امروز خیلی سخت گریه میکرد آخه میدونید چرا یکی از فرشته هاش  اشتباهی افتاد روی این مفلوک  خاکی اما فکر کنم خدا امثال دیگه ناراحت نیست آخه اون فرشته کوچولو  ........می دونید من همیشه قول دادم خوب مواظب فرشته کوچولو باشم.

چی میتونم بگم جز اینکه شگون آمدنت .این سفر جانکاه هزار بار فرخنده باددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

درسته هوا خیلی سرده داره برف میاد اماااااااااااااااااااااااااااا

بیا تا گل بر افشانیم ومی در ساغر اندازیم         فلک را سقف بشکافیم وطرحی نو در اندازیم            اگر غم لشکر انگیزدکه خون عاشقان ریزد           من ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم......................... فقط همین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 14:39  توسط نیکو  | 

دوستت میدارم بیآا  نکه بدانم چرا؟

یاچه زمانی در کجا؟

تو را بی عقده وغرور تو را آشکارا دوست میدارم .

اما ستاره ی من میدانم تو چقدر پر غرور مرا دوست میداری تا ابد عشقت پر غرور وبلند باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 14:29  توسط نیکو  | 

روی بنمای وجود خودم از یاد ببر     خرمن سوختگان را همه از یاد ببر م

ما چو دادیم دیده به طوفان بلا        گو بیا سیل غم وخانه زبنیاد ببر

دوش میگفت به مژگان درازت بکشم   یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده      وانگهم تا به لحد فارغ وآزاد ببر

زمستونه سختی شروع شد فقط میتونم بگم دیگه صدای  همهمه ی پرستو به گوش میاد.چشم من هم تا به ابد میدونید کجاست ....رو به آسمون...........یکی میدونه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه همه آفتابگردان ها میدونند .شما خوبان هم می دونید .امیدوارم روزهای سخت طبیعت به دم حضورپرستو ها  گرم بشه.راستی میدونید چرا پرستو ها بعد از یک کوچ دوباره چله نشین شما میشند؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 15:14  توسط نیکو  | 

سلامممممممممممممممممممم به همه  به نیلوفر جونم . به صبا .به آدم  به بار با پاپا  به ..... نمی دونم  به همه به همه همههههههههههههههههههههههههههههه به همه خوبانم که  می دونستند که من  هم از فاصله میترسیدم و من را دریافتند .......و سلام بهاون ستاره  ای که حتی ۱ بار هم سراغ از ما نگرفت میدونم به ۱۰۰۱ دلیل نگرفت!!!!اما ماکه اومدیم ....... همیشه دوستتان دارم حتی تو دنیا مجازی... اما به واقعیت. خوب ما هم دوباره امدیم ومهمان شما شدیم .گلایه هاتون هم التیام جونم کردم ......

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 15:2  توسط نیکو  | 

خدایا چرا مرا آفریدی؟ چرا مرا چون مشعلی آفریدی که نور لرزان آن سیلی خور باد گناه باشد؟

چرا به من دو دست یاری دهنده نبخشیدی که همه را باآن دستگیری کنم ؟ چرا دو نگاه نافذ که با انان چون اختران  آسمان بر از غمهای نهان کسان پی برم وآنها را تسلی بخشم؟

چرا به من صدائی  نوازش بخش نبخشیدی  که با آن گاه چون خوبان خوبی کنم وبر بدن بدان بگریم؟

چرا به من پائی ندادی تا شباهنگام کوچه ها را در نوردم وهر جا که سراغ غمی گیرم در بکوبم تا در آنجا زنگ امید به صدا درآید.....        ((ورفل شاعر  بزرگ آلمانی))

وهزار چرا دیگرکه مجال نیست .......

دوستان میگویند با کریمان کارها دشوار نیست ..........ومن ایمان دارم ........ شما خوبان  مرا از دعا فراموش نکنید........پیشاپش عید رمضان تهنیت باد بر شما که به معراج نزدیکترید .......تا زمانی که نمی دانم  چه زمان هست همگیتان را به خدای بزگ میسپارم ................بدرودتان

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز    چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز....................

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 16:40  توسط نیکو  | 

عشق آمد

وشولای سبزش را به روی دلم کشید.

دلم بیدار شد

جوانه زد

شکوفه داد

وخندید.

                       بی آنکه حدس زده باشم

مبتلا شدم به عشق

مبتلا شدم به همه چیز ..همه کس.

 

(تقدیم به توئی که وجود آغشته به عشقم را سرشار به عشق زیباتری کردی)

 باشد دعایمان که بیش از همیشه مبتلا شویم به همه چیز ..همه کس

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:24  توسط نیکو  | 

به معشوق من ....به عاشق من ....نمی دانم به او می ماند...

که به خط مقدم چشمانش

خط شکن شدم

وزخم به زخم

تکه های پیکرم را تشیع کردم

به او می ماند

اما    اما         اما

من هنوز نا بالغم وبه طعم بوسه به دستانم می اندیشم!!!!!

و چه ساده از بزرگی راز بوسه بر پیشانیم غافلم!!!!!!!

عاشقی من چقدر به معشوقم می ماند

ومعشوقم چقدر به عاشقیم............

 

(چه بگویم؟؟؟؟!!!!!).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 0:11  توسط نیکو  | 

بالا گرفته کار جنون  کولی دوباره زار بزن !

بغض فشرده میکشدت فریاد کن هوار بزن!

عشق است جمله هستی تو جانت به نقد اوست گرو

انکار خویشتن چه کنی؟بر شو به بام وجار بزن!

ای بابا باز پائیز شد و تماشای این خیابونها !آره پایز که میشه یک نگاه کنی همه رو عاشق میبینی وشیدا چیزی تو مایه های بهار با این تفاوت که کمی گردن ها کجتره و بهار راسختر!

می دونید آدم که فکر میکنه نمی دونه اینهمه عاشق متواری واین همه دلهای ریخته تو خیابون که باید جمع کرد (البته ما که از همه خودمون بدتریم ونمی تونیم حتی ادعا کنیم که ادعا میکنیم)اما راستش میدونیدبارون که میزنه  وشفافیت بارون نور میشه همه همه چیز رو قشنگ میبنند حتی خیابونهای پر از وحشت..از شما چه پنهون این موضوع همش رو مغزم فشار میاره ومیخواد جونم رو بگیره نمی دونم اصلا نمی فهمم که چرا ؟ چه طوری ؟اینمه شهامت پیدا میشه وادعا!چمی دونم شاید چون پاییز وهمه روحیه ها لطیف .....

اما می دونید اینجاست که آدم میخواد بگه یاغیم دیگر نمی خواهم......

بگذار  بگذرم آقا جلو مرا مگیر از دیگران وقت را بپرس.....میان لبهایم آخرین وصیت مردیست ....تنها میراث او ......

می دونید خستتان نکنم

چندی پیش به یک ستاره گفتم که من هرچی میدم  در عوض هم  میخوام .....!!!! من گفتم به یک ستاره !!منتظر بودم اعتراض کنه بگه تو چرا ؟؟/چیزی نگفت  پیش خودم گفتم یعنی  به  اون نقطه نجابت عشقم شک داره؟!

چرا نگفت مگه تو نباید بی دریغ بدی ؟نه چیزی نگفت شاید حسابهای دیگه کرد پیش خودش آخه همیشه این جوری من مبادا که اون ...اون مبادا که من....حالا ما که هیچ چون ایمان دارم که اون باور داره من بی دریغ می دهم هر آنچه دارم اگر داشته باشم....

اما می دونید به این فکر کردم چه کسانی چه فکر میکنند؟؟؟؟

می دونید گاهی نه همیشه میگم چرا نباید تو زمستون عاشق شد چرا نباید تو داغی مرداد  دل  بیشتر بزنه !!!

مگر نه اینکه عاشقی یعنی.....

نمی دونم اما هرچی فکر می کنم میبینم محبت که  آداب ورسوم نداره  قید وبند نداره  پس چرا باید فقط تو پاییز بیشتر عاشق شد؟؟!!!!!!!!!

اصلا چرا برای دوست داشتن باید حد قائل شد مگر نه اینکه  بار امانت رو دادند تا یدک بکشیم...پس دیگه وآخه نداره .

 اگر ستاره ای رو دیدید شک مکنید اگر لایق بود  فدا بشید (فدائی بودم اما تو باورم نکردی )...نه ستاره من باور کرده ..به یقین ستاره شما هم در آسمان  حقیقت به یقین میرسد......

فقط شک مکن...

اما می خوام قسمتون بدم به هرچی چمدان رو به .....هر کسی که چشمک زد مبادا فکر کنید ستاره است.....آخه این مفلوک خاکی وجب به وجبش مار داره....

برای کبوتری خونه بساز که با عشق برگرده  نه عادات .....این خاصی کبوتراست که به آشیانه میان  اما اگر با عشق اومد می تونی ادعا کنی این با همه کبوتر ها فرق داره .....

نمی دونم شاید مثل کبوتر های بقیع......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 23:21  توسط نیکو  | 

نه دیگر مگو!...اصلا چگونه به خواب کویر دشت هزار پونه را می بینی؟!

و از سر انگشت هر تبسم یک دنیا نور        تو چه میدا نی؟!

نه یقین برگهای نیمه سبز را زرد مکن !

مگر نه اینکه هزار ملائک  به قصد چشمانم سماع گرفتند و تو رقص کنان  کنان  کنان

رد پای  آنان نا مسیل چشمانم را  پاک کردی!

پا به پای بغض خندیدم و جماعتی عکس و شاید من عکس جماعتی!!!!!

ترس از صدای چیزی شبیه کلام یا شوق نگاه وتبسمی 

آتش به  هر انچه هست

!!!!!!!!!!!

میدانی  ملائک میترسند ار روزی که خیره به کویر حسرت بری به اشکی که دم مشکش است!٬!!!!!!

آخر همیشه یک لحظه نابهنگام است که می یابی چه داری؟!

چه داری ی ی ی ی ی...

(نه حال تا  زمانی که خورشید بر مدار خود میگردد برای پای شکسته پروانه بغض میکنم و برای نبود عطر ماه  دریا دریا  بارانی میشوم .....گذاشته ام هر انکس هر آنچه می خواهد اندیشد این رامردی از قبیله باران گفت.....اما ...تو !!!!!!!!!!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:50  توسط نیکو  |